مرد فراموش شده
ستاره سازی به نام جیمی مورفی

ترجمۀ اختصاصی – دربارۀ جیمی مورفی از سایت باشگاه ؛ از زمانی که هر دوی آنها از سال ۱۹۴۶ به نیروهای اولدترافورد پیوستند، هدف مشترک هردوی مت بازبی و جیمی مورفی به خدمت گرفتن بازیکنان جوان و پایه گذاری “سبک و سیاق خاص منچستریونایتد” بود.

پیوستن تمامی بازیکنان جوان به باشگاه، از همین فلسفۀ مرفی و تیم تمرین دهندۀ مورد اعتمادش نشأت می گرفت: برت والی(دو روز قبل تولدش بود و بیوگرافیش رو گفتیم)، تام کوری Tom Curry و بیل اینگلیس Bill Inglis.
بازیکنان جوانی همچون روجر بایرین، جکی بلنچفلاور، دانکن ادواردز، مارک جونز، دنیس وایولت، دیوید پگ، آلبرت اسکانلون و بابی چارلتون همگی زیر نظر این ولزی خارق العاده چهره شدند.
سربابی (چارلتون) در مورد او می گفت: “او معملی عالی بود، تأثیرگذارترین معلمی که در دوران ورزشیم دیدم.”
“حتی در طول موفقیت (جام جهانی) ۱۹۶۶ نیز صدای او در شهر منچستر بود که در گوش من طنین انداز بود و من به واضح ترین شکل می شنیدم (و انگیزه می گرفتم).”
تنها صحبتهای خالی نبود، مورفی ابزار روانی لازم را نیز برای رقابت کاملا در اختیار داشت. فکر نکنید که جنگهای روانی اختراع فوتبال مدرن امروز است، مورفی ۵۰ سال قبل از آنها استفاده می کرد!
ویلف مکگینس می گوید: “اولین بازی من در برابر ولوز بود که جیمی پیش من آمد و از من خواست که روزگار یار مقابلم را سیاه کنم. جیمی به من گفت که مهاجم وسط اونها، پیتر برودبنت، به پولی که من قراره به عنوان جایزۀ بردن ببرم، چشم داره…. یه جورایی به حق من و مادرم چشم داره و میخواد این پول رو از مادرم بدزده! وقتی سخنرانی پرحرارت جیمی تموم شد، من جوری پخته شده بودم که حتی حاضر بودم در اون لحظه آدم بکشم! قبل از شروع بازی، پیتر به سمت من اومد و برام آرزو کرد که دوران ورزشی خوبی رو داشته باشم، ولی در عوض من با بد و بیراه و دندو قروچه جوابش رو دادم!”
سختگیرانه و قاسیانه بود، ولی خوب راه درست بود، این قانون مورفی بود.
جای تعجب نبود که در سال ۱۹۵۷ مورفی به عنوان گزینه ولز برای جانشینی مربیشون والی بارنز انتخاب شد، شبیه یک معجزه بود، یک سال بعد، این ماجرا تقریبا جان او را نجات داد. مورفی می خواست که با تیم برای یک چهارم نهایی جام اروپا به بلگراد سفر کند، ولی بازبی او را متقاعد که که به تعهدش به ولز در جام جهانی پایبند باشد و به تیم ملی بپردازد.
بعد از حادثه که به مونیخ پرواز کرد، وحشت وجود مورفی را فرا گرفت. بیلی فولکس او را دید که روی پله های بیمارستان نشسته و برای پر پر شدن پسرهایی که با دست خودش پرورانده است، اشک می ریزد. ولی علی رغم این شوک بزرگ، باز هم روحیۀ شکست ناپذیری خاص خودش را بازیابی کرد، و درحالی که بازبی خیلی کند و آهسته دوران نقاحت جراحتهایش را پشت سر می گذاشت، تیم محنت زدۀ یونایتد پس از حادثۀ مونیخ را به فینال اف ای کاپ هدایت کرد.
فراتر از همۀ این رویدادها، او موفق شد تیم ملی ولز را برای اولین و آخرین بار (تا به امروز) به دور نهایی جام جهانی برساند. در دور نهایی نیز هیچ کس کمترین شانسی برای ولز برای رسیدن به دور حذفی جام تصور نمی کرد، اما مورفی کاری با بازیکنانش از جمله جان و مِل چارلز کرد که احساس قهرمانان را داشته باشند. با تساوی در اولین بازیشان، آنها در یک بازی پلی آف مجارستان را بردند تا در یک چهارم نهایی برابر برزیل قرار بگیرند و در آنجا هم تنها با نک گل یک پسر هفده ساله به نام پله بازی را به برزیل واگذار کردند. جان چارلز خوب به یاد می آورد که چگونه مورفی از خط زمین رد شد و سر دفاعش برای کوتاهی در گرفتن این نوجوان برزیلی داد و فریاد می کرد!
طبیعی بود که سیل پیشنهادات از باشگاههای دیگر من جمله آرسنال و چند باشگاه از برزیل و ایتالیا برای “سرمربیگری” به مورفی ارائه شود. ولی او همه را زمین زد و تصمیم گرفت که به اولدترافورد و دستیاری بازبی بازگردد، با بیان این جمله که “چگونه می توان قیمتی برای تعصب و وفاداری تعیین کرد؟”
البته که بقیه ماجرا در تاریخ ثبت شده است. بازبی بهبود یافت و یونایتد باز هم قهرمانانی جدید ساخت.
یونایتد در حالی که جرج بست، دنیس لاو و چارلتون را در ترکیب تیم داشت، دو جام قهرمانی لیگ و یک اف ای کاپ را برد، و نهایتا، یک دهه پس از حادثۀ مونیخ، جام قهرمانی اروپا در دستان مردان یونایتد آرام گرفت.
مورفی نیز در سال ۱۹۷۲ به دنبال دوست صمیمیش بازبی بازنشسته شد تا بقیۀ عمرش را با همسر و فرزندانش بگذراند. ولی اعتیادش به کار برای باشگاه موجب شد تا در پشت صحنه مشغول کار باشد و حتی تا زمان مرگش یعنی ۱۴ نوامبر ۱۹۸۹، مشغول استعداد یابی برای باشگاهی باشد که به آن عشق می ورزید. از بین ستاره هایی که در این روزهای بازنشستگی توسط او معرفی شدند، می توان به استوارت پیرسون، استیو کاپل و گوردون هیل اشاره کرد. همچنین به یونایتد توصیه کرد که گری لینکر جوان را (ستارۀ انگلیس) به خدمت بگیرند. (مترجم: که نشد)
افتخارات، اگر چه در راه او به وفور قرار داشتند، ولی در برابر کار اصلی او ناچیز هستند. شوق و حرارت او – نه فقط در کمک به نوجوانانی بیشمار برای تبدیل شدن به فوتبالیستهایی بهتر، بلکه به “اشخصیتها و نسانها”یی بهتر – تنها ویژگی او بود که دوست داشت پس از او از آن یاد شود. وقتی یکی از اعضای پیشین تیم از او پنهانی برای فدارکاریها و خدماتش به باشگاه تشکر می کرد، او تازه آن موقع احساس غرور می کرد. مورفی از عوام نمایی و علنی کردن توانایی ها و پز دادن متنفر بود. شاید حتی اگر او هنوز زنده بود، همچنین مقاله ای را نگاه هم نمی انداخت!
در یک کلام، شاید او با لقب “مرد فراموش شده” بیشتر حال بکند. او خوب می دانست که ارزش واقعی کارش را تنها مردمی درک می کردند که برایش مهم بودند: مردم فرمانروایی منچستریونایتد

6 Comments
قدیم‌ترین
جدیدترین محبوب‌ترین
Inline Feedbacks
View all comments