داستان زندگی من

پایگاه هواداران منچستریونایتد – سرودی برای منچستر

 

  • هر دو شنبه با داستان زندگی دیوید بکهام به قلم خودش همراه ما باشید

برای خواندن قسمت قبل اینجا کلیک کنید

دیوید  رابرت جوزف بکهام در دومین روز از ماه می ۱۹۷۵ از پدری منچستری و مادری تاتنهامی به دنیا آمد اما دلباخته ای بود که مسیر شرافت را از شیفتگی پدر به مقدس ترین تیم جهان آموخت، دوران بازی او برای طرفداران یونایتد دورانی سرشار از اشک و لبخند، عشق و نفرت وپیوندی احساسی بود ،پیوندی که در یک جمله خلاصه شد ” من همیشه عاشق یونایتد بوده ام و این چیزی نیست که تغییر کند” هر دو شنبه با داستان زندگی دیوید بکهام برگرفته از کتاب داستان زندگی من همراه ما باشید:

فصل دوم: در مسیر موفقیت

پایگاه هواداران منچستریونایتد - داستان زندگی من - دیوید بکام

اولین بازی من در لیگ برتر برای منچستر کاملا ناامید کننده بود . همیشه در بازیهای بین منچستر و لیدز چه در ورزشگاه اولدترافورد چه در آلاندرود ، فشارهای روانی زیادی وجود داشت . آن روز نیز تماشاگران هیجان زده بودند و هوا نیز گرم بود . بازی با نتیجه مساوی بدون گل تمام شد و من نمایش خوبی داشتم . رئیس نیز بر خلاف بازی دیگر فصل مرا جز ترکیب قرار داد . تابستان آن سال ، فرگوسن بزرگترین ریسک دوران حرفه ایی اش را انجام داد . او روی ما ریسک کرد سال های ۱۹۹۵ـ۹۶ فصل من وبسیاری از هم دوره ای های من بود و ما همه مدیون لطف و اعتماد آلکس فرگوسن هستیم.

در هیچ جای اروپا بازیکنانی بهتر از مارک هیوز ، پل اینس ، آندره کانچیلکس نبودند در حالی که تصمیم به ترک اولدترافورد داشتند .
در تابستان ۱۹۹۵ از جراید مطلع شدیم که آلکس فرگوسن تصمیم به فروش سه تن از بزرگترین ستارگان منچستر را گرفته است . آندره بازیکن خارق العاده ای بود ولی بین او و رئیس مشکلی پسش آمده بود . پل
هم طوری رفتار می کرد که گویا از باشگاه مهمتر است . می دانستم که رئیس نمی تواند این را تحمل کند . اما کسی را مثل اینس ندیدم او دارای شخصیت بزرگ بود که تیم را رهبری می کرد . مثل آنچه روی کین انجام میداد . اینس بازیکن خوبی در آن زمان بود . مارک هیوز در اوایل سی سالگی بود و به نظر من از دست دادن او اشتباه بود . مارک به استانفورد رفت و آنها خواهند گفت که مارک بازیکن بزرگی بود . باید اعتراف کنم که جانبداری کردم . من طرفدارش بودم وقتی نوجوان بودم بعد از برایان رابسون او قهرمان بزررگ من بود و هنوز هم هست . از رفتن او خیلی ناراحت شدم ، چگونه میتوانستیم بدون بازیکن انفجاری برنده شویم ؟
هنوز یادم هست که از رفتن بازیکنان بخصوص مارک چقدر ناراحت و متعصب شدم . مثل بیشتر هواداران یونایتد جای این سوال برایمان پیش می آمد که فرگوسن دارد چه کار می کند . حتما اتفاقی افتاده که فرگوسن گذاشته یکی از مهمترین بازیکنان با تجربه اش برود . ولی رئیس در این باره چیزی نمی گفت . سپس موضوع برایمان روشن شد . من و آندره بازیکنان راست حمله بودیم .

اریک هاریسون همیشه به بازیکنان جوان قبل از اینکه در اولدترافورد اولین بازی تیمی را تماشا کنند ، می گفت : فردی را که در پست شما بازی می کند نگاه کنید . روزی شما جای او را می گیرد . هنگامی که برای تمرینهای پیش فصل آماده می شدیم ، اکثر بازیکنان جوان منتظر این بودند که فرگوسن چه کسانی را جایگزین بازیکنان رفته می کند .

دو ماه بعد هنوز فکر می کردیم که او باید بازیکنان جدیدی را بیاورد . چگونه میتوانستیم با آنها جور شویم . منچستر یونایتد باشگاهی بزرگ بود و معلوم بود که طرفداران توقع پیروزی از ما داشتند . در نهایت فرصت بوجود آمده ، امیدی برای پیشرفت خودمان بود . امروزه بازیکنان جوان فرق می کنند بنحوی متفاوتند آنها اعتماد بنفس فوق العاده ای دارند،رئیس فصل جدید را با بازیکنان جوانش آغاز کرد .
اولین بازی فصل در زمین آستون ویلا برگزار شد . ضعیف ظاهر شدیم و من نیمکت نشین بودم تا وقتی که در نیمه دوم به زمین رفتم هنوز سه بر صفر عقب بودیم . من یک گل زدم . دنیس اروین توپ را جلوی پای من فرستاد . من دریافت خوبی با داخل پا داشتم و با توپ کمی جلو رفتم و سپس آنرا از گوشه محوطه جریمه شوت کردم . توپ از دستان مارک بوسنیچ رد شد و وارد دروازه شد . بیاد می آورم که تقریبا به تنهایی جشن گرفتم . هنوز دو گل عقب بودیم ، جان اکان تنها کسی بود که جلو آمد و مرا در آغوش کشید . در زمان باقیمانده از بازی در همه جای زمین می دویدم تا بتوانم تغییری ایجاد کنم . از بازی خودم راضی بودم ولی رئیس راضی نبود . او مرا خرد کرد . در رختکن حرفهای تندی به من زد . وی می گفت چقدر برای تیم مهم بوده است که من در این پست بازی کنم . بعد از شکست در استادیوم ویلا پارک رسانه ها آماده اعلام شکست منچستر یونایتد در فصل بودند . به نظر می رسید سرمربی به گروهی از جوانها اعتماد کرده است . آنها همه یک نظر داشتند . برایش متاسفیم . آلن هانسن کسی بود که در روز بازی گفت :” تو با این بچه ها برنده نمیشوی .”
من آن شب برنامه ای در تلویزیون دیدم . مطمئنا بچه های دیگر هم دیدند . در بازگشت از بیرمنگهام شک و تردید هایی در بعضی از اذهان ایجاد شد و بعنوان یک تیم برای هر رقابتی آماده بودیم . زمانی که به خانه هایمان برگشتیم اظهار نظر های کارشناسان را در باره خودمان شنیدیم من مطمئنا تنها کسی نبودم که مورد انتقاد قرار گرفتم به هر حال آن فقط یک بازی بود باید داخل زمین می رفتیم و ثابت می کردیم آنها خیلی اشتباه کردند

بازی بعدی در خانه مقابل وست هام بود با اینکه سر مربی مرا بعد از بازی مقابل آستون ویلا مورد انتقاد قرار داده بود . نامم را در لیست بازیکنان نوشت . مسائل مختلفی از ذهنم گذشت بخصوص اینکه باید در مقابل جولیان دیکز بازی کنم
همیشه مقابل افرادی که از من قویتر بودند بازی کرده بودم . دیکز هم یکی از آن افراد بود . فرگوسن قبل از بازی به من گفت : اگر فرصت پیدا کردی دنبالش برو یا مانعش شو ولی مواظب خودت باش چون اگر بتواند ضربه بزند حتما می زند . دیکز خیلی خوب بازی می کرد و بهترین پاسها را می داد و می توانست بهترین بازیکن تیمش شود .

پایگاه هواداران منچستریونایتد - داستان زندگی من - دیوید بکام

طرفداران منچستر با اینکه با رفتن بعضی ستارگان ناراحت بودند شب پر هیجانی را پشت سر گذاشتند . گری و فیلیپ نویل ، پل اسکولز و نیکی بات باعث غرور و افتخار هواداران بودند . نمی دانستم آنها چه احساسی نسبت به من دارند ؟ آیا آنها من را هم به همان اندازه دوست داشتند ؟ به هر حال در آن بازی وستهام را ۲ بر ۱ بردیم و فکر نمی کنم و در مقابل دیکز شکست خورده باشم .
در هر مسابقه نقاط ضعف و قوت خود را پیدا می کردیم . ما توانایی هایمان را باور داشتیم ولی این بار به معنی عدم نیاز از تعلیم و تمرین نبود .
۱۰ روز بعد از بازی با وستهام برای بازی با بلکبرن به ای وود پارک رفتیم . آنها تیمی قوی و با تجربه بودند و بازیکنانی چون کریس ساتن و آلن شیزز را داشتند . در بازی مقابل آنها فرگوسن چیزی نگفت ولی فکر می کنم این بازی طوری بود که نمی توانستیم ببازیم چون با برد مقابل این تیم قهرمان می شدیم .
دو اتفاق مهم در بازی را به یاد می آورم . یکی این بود که یک پاس بلند دادم به طوری که توپ دلش نمیخواست پایین بیاید و به قول بعضی از بچه ها از آن پاسهای هالیوودی بود . روی کین بخاطر این پاس بلند با من بد برخورد کرد . او فردی بود که اگر می دانست صلاح است سر افراد فریاد هم می زد چون به پیروزی عشق می ورزید . و اتفاق دیگر این بود که بازی در حالی که ۱ـ ۱ دنبال می شد ولی شارپ در منطقه جریمه صاحب توپ بود ، توپ به سمت من آمد کمی چرخیدم و توپ را به گوشه بالایی سمت راست دورازه شوت کردم . گل !!… گل برنده …، با آن گل پیروز شدیم . این گل در این بازی برایم خیلی اهمیت داشت . البته برای باشگاه هم خیلی مهم بود .

بعد از این پیروزی ها فکر می کنم هواداران کم کم به این نتیجه رسیدند که می توانیم . ما از آنهایی نبودیم که جلوی هواداران بچرخیم و فریاد بزنیم . در حقیقت رختکن ما در طی فصل همیشه ساکت و آرام بود . به جز گری هیچکدام حرف نمی زدیم . بازیکنان قدیمی هم حراف نبودند فقط مواردی که ضروری بود بیان می کردند . فقط فرگوسن بود که گاهی برایمان صحبت می کرد .
ولی کم کم جو تغییر کرد و اعتماد بنفس ما افزایش یافت . قدیمی تر ها و فرگوسن همیشه ما را تشویق می کردند . پیتر اشمایکل خیلی موثر بود جدا از اینکه بهترین دروازبان جهان بود . انسانی مهربان بود که هر وقت می خواستی در مورد بازی یا حریفانت یا زندگی می توانستی با او صحبت کنی . ولی در تمرین خیلی سخت گیر بود و می بایست در تمرینها به سختی کار می کردیم .

2 Comments
قدیم‌ترین
جدیدترین محبوب‌ترین
Inline Feedbacks
View all comments