banner-420×60

داستان وفاداری پس از سقوط

داستان وفاداری پس از سقوط اختصاصی کانون هواداران منچستریونایتد

ششم فوریه ۱۹۵۸ ، کمی خسته از نبرد حیثیتی با تیمی از بلوک شرق ، در حالتی خواب آلود ، صدایی با لهجه غلیظ بریتانیایی به گوش می رسد که می گوید : خانم ها و آقایان ، ما در حال فرود آمدن در فرودگاه مونیخ هستیم تا با یک توقف کوتاه و سوختگیری ، آماده ادامه سفرمان به منچستر شویم.

جوانی به اطراف نگاه می کند و از دوست صمیمی خود ، دانکن ، ساعت را میپرسد و در کمال تعجب از کار افتادن آن ساعت را با چشمان خود میبیند.

انگار ساعت هم نمیخواست حرکت کند و میدانست دقایقی بعد فوتبال از یک تیم دوست داشتنی محروم خواهد شد و درست روی دست اعجوبه آن روزهای فوتبال ، دانکن ادواردز از کار افتاده بود به مانند ساعتی که کماکان در زمان ۱۵:۰۵ بیرون ورزشگاه اولدترافورد متوقف شده است.

همه از هواپیما پیاده می شوند و آن شخص می گوید : به مونیخ آمده ایم یا سیبری؟

از بچه های بازبی زمزمه هایی شنیده می شود که هواپیما نقص فنی دارد و بهتر است با قطار به خانه برویم

به ادی کلمن پاسخ میدهد که با قطار به خانه نمیرسیم و همین باعث کم شدن امتیاز ما در مسابقات لیگ خواهد شد. مسابقه ای که در مقابل ولورهمپتون است و در کورس قهرمانی اهمیت بسزایی دارد

بحث ها کماکان ادامه دارد تا اینکه خبر می آید هواپیما آماده است .

همه در آن سرمای طاقت فرسا از سالن به سمت هواپیما می روند ، تلاش دوم با دور زدن هواپیما رسما آغاز میشود ، ادی در حال بازی با پاسور می گوید : تو امروز روی شانسی ، چون بازهم مرا بردی

هواپیما کماکان تکان دارد ، بازهم همان صدا می آید که اینبار ضمن عذرخواهی از مسافران ، از تلاشی دیگر برای پرواز خبر می دهد و جالب اینجاست که پس از همین تلاش ناموفق ، بازهم از مسافران عذرخواهی می کند و برای رفع مشکل ، مسافران را پیاده میکند

دقایقی بعد سرپرست تیم دوباره بازیکنان را برای سوار شدن به هواپیما فرا میخواند ، همه بهت زده و نگران هستند ، شاید نمیخواهند سوار شوند ، شاید میدانند که اینبار بعد از سه بازی نمی شود ، اما چاره ای نیست و این مخالفت ارزش اخم و ناراحتی مت بازبی را ندارد

سوار می شوند ، دانکن ، ادی و دیوید برای امنیت بیشتر می خواهند به صندلی های آخر هواپیما بروند و می گویند : یالا ، توام بیا

از جایش بلند می شود و سعی دارد کمربند را باز کند ، کمی مکث می کند و مهماندار از او تقاضا می کند که روی صندلی اش بنشیند و کمربندش را برایش سفت می کند

هواپیما به ابتدای باند می رود ، تلاشی دیگر برای پرواز شروع می شود ، تکان ها شدید تر میشود ، سر و صدای مسافران بالا می گیرد و دیگر هیچ چیز سر جای خود نیست و ثانیه هایی دیگر …

چشمانش را باز می کند ، به خود می آید و می بیند روی یک صندلی که از جای خود کنده شده نشسته و آسیب چندانی ندیده است ، سرش کمی خونریزی دارد اما هشیار است ، کمربند را باز می کند و بلند می شود و به سراغ مصدومان می رود ، پس از مدتی در نبود آمبولانس ، در یک کامیون حمل ذغال خود و چند تن دیگر را به بیمارستان می رساند تا جویای حال رفقایش شود

در بیمارستان وقتی هم تیمی هایش را به حالتی ضعیف و بی حال روی تخت ها می بیند از خود بی خود می شود و فریاد می کشد : من فوتبالیستم ، ما به یوگوسلاوی آمده بودیم تا فوتبال بازی کنیم ، فقط فوتبال ، ما آمده بودیم تا بازی کنیم و حالا آدم های دور و بر من در حال مردن هستند و در حین تکرار جملات با آمپول آرام بخش پزشکان از حال می رود

شاید مثل “حبیبه” فیلم ” به نام پدر” هنوز جنگ برایش تمام نشده بود و فکر می کرد آلمان ها هنوز مانند جنگ جهانی دوم دشمن هستند و در آن خطای انسانی دست داشتند ، شاید با خود فکر می کرد که آن هواپیما بیخود در مونیخ توقف نکرده است و توطئه ای در میان است.

ساعاتی بعد به هوش می آید و پسرکی را کنار تخت خود می بیند که روزنامه ای در دست دارد و انگلیسی را خیلی سخت با لهجه آلمانی صحبت میکند و سعی در همدردی با او دارد.

از او می پرسد چه اتفاقی افتاده و چه کسانی نجات پیدا کرده اند و پاسخ می شنود : مت جونز ، دیوید پگ ، راجر بیرن ، جفری بنت ، لیام ویلان ، تامی تیلور و ادی کلمن مرده اند.

بله درست است ، به همین راحتی یک نسل از با استعدادترین فوتبالیست های بریتانیایی پرپر شدند ، افرادی مانند تامی تیلور ، مهاجم آن تیم که هنوز جزو رکورد داران گلزنی در باشگاه است و دیگر نام هایی که دستکمی از بهترین های تاریخ فوتبال بریتانیا نداشتند.

با بغض و چهره ای درهم دوباره می پرسد : کدام؟ همه آنها؟ و دوباره می پرسد : دانکن ، دانکن ادواردز چطور؟

پسر می گوید درباره اش چیزی نمیداند

شاید دیگر توانی برای شنیدن خبر مرگ بهترین دوست خود را نداشته باشد ، شاید برای دادن این خبر زود باشد و باید شخصی دیگر این خبر را به او بدهد و حالا حس دوگانه ای دارد ، ناراحت از اینکه شش هم تیمی اش کشته شده اند و کمی خوشحال از این که اسم دانکن در لیست کشته شدگان نیست

جیمی مورفی به مونیخ می آید تا از وضعیت وخیم بازیکنان و مربیان تیم اطلاعاتی بدست بیاورد ، همان کسی که بعدا از تعطیل شدن باشگاه توسط مدیران جلوگیری می کند

اولین سوالش از جیمی درباره دانکن است و پاسخ روشنی نمیگیرد و تقاضا می کند که جیمی ترتیبی دهد که او دانکن را ببیند و سرانجام این اتفاق می افتد

دانکن می گوید در غیاب من میلان را ببرید تا بعدا به جمع شما اضافه شوم

به انگلستان برمی گردد و پس از چند روز ، مادرش خبر مرگ دانکن را به او می دهد

از شدت ناراحتی و افسردگی تمام مدال ها و جام هایش را در یک جعبه می گذارد و دور می اندازد و از فوتبال کنار می کشد

جیمی به صراحت می گوید که به او نیاز دارد و به میادین برگردد ، حس نیاز به یک شخص چیزی بود که کمتر کسی در قاموس جیمی دیده بود ، با این حال او پاسخ می دهد : چگونه به دور و برم نگاه کنم و تصمیم به پاس دادن بگیرم وقتی میدانم این بازیکنان دانکن و راجر و ادی نیستند؟ چطور در کنار کسانی بازی کنم که لیاقت پوشیدن پیراهن منچستریونایتد را ندارند؟ بدون اون بازیکن ها ، منچستریونایتد معنایی ندارد و فوتبال برای من تمام شده است

شاید خودش هم میدانست که تصمیمش به شدت احساسی است و پایدار نخواهد بود

مدتی بعد دلش برای فوتبال و باشگاه مورد علاقه اش تنگ می شود و برمی گردد ، به عنوان کاپیتان یکی پس از دیگری جام ها را درو می کند تا در نهایت رویای دانکن و هم تیمی هایش را به حقیقت تبدیل می کند

رویای قهرمانی اروپا اینقدر بزرگ بود که باعث سقوط هواپیمایشان شد

شاید بی ربط نباشد که بدانید در سال های ابتدایی شکل گیری لیگ قهرمانان ، انگلیسی های لجباز و یک دنده و پر مدعا که خود را صاحبان فوتبال معرفی می کردند و همیشه ساز ناکوک اروپا بوده اند ، این مسابقات را قبول نداشتند و از ورود تیم هایشان به این رویدادها جلوگیری می کردند که البته مدیران وقت اتحادیه انگلیس به مانعی اسکاتلندی که از قضا یک دنده تر از آن ها بود برخورد کردند ، سرمت بازبی سرمربی افسانه ای یونایتد ، برای اینکه اتحادیه بازی مقابل ولورهمپتون را به دلیل به موقع نرسیدن تیم منچستریونایتد به مسابقه ۳-۰ اعلام نکند ، مجبور به انتخاب پرواز چارتر شد و آن حادثه اتفاق افتاد و مدت ها به همین خود را شرمنده می دانست

۱۰ سال بعد همزمان با قهرمانی یونایتد به عنوان اولین تیم بریتانیایی تاریخ این مسابقات ، مشخص شد این سقوط حاصل یک خطای انسانی مبنی بر عدم برف روبی روی باند فرودگاه بوده و همین باعث شده هواپیما به سرعت لازم برای بلند شدن از زمین نرسد و پس از شکستن حصار در انتهای باند ، به ساختمانی برخورد کند و این فاجعه رقم بخورد.

به هر کیفیت قهرمان این داستان تلخ ، رویای هم تیمی هایش را به حقیقت تبدیل کرد و اشک هایش در همان مراسم قهرمانی به یاد دوستانش نمایان گر این موضوع بود که این افتخار بزرگ بدون آنها هیچ ارزشی برایش نداشت

سر بابی چارلتون ، همان قهرمان داستان حماسی یونایتد با کمک رفقای جدید خود ، جرج بست جذاب و دنیس لاو افسانه ای در مقابل باشگاه با نام مثلث مقدس ، جاودانه شدند و تندیسشان یکی از مهم ترین نمادهای منچستریونایتد است

سر بابی مودب و با شخصیت ، حالا دیگر پیرمرد شده ، دستانش و صدایش می لرزند ، با احتیاط بیشتری راه می رود اما با تمام این سختی ها هنوز وفادار است ، مثل همیشه ، به همه چیز وفادار است ، از همسرش که همیشه در صندلی کناری اش در ورزشگاه می نشیند ، تیم مورد علاقه اش ، ورزشگاهی که اسمش بر روی یکی از جایگاه هایش است و خودش برای اولین بار اصطلاح تئاتر رویاها بر روی آن گذاشته است و البته رفقایش ، همان دوستانی که هر وقت به موفقیت می رسید بخاطر نبودشان در مقابل چشمان همه بی اختیار اشک می ریخت ، مانند قهرمانی جام جهانی ۱۹۶۶ ، قهرمانی اروپا در سال ۱۹۶۸ و البته در مراسم اهدای مدال لیگ قهرمانان اروپا در سال ۲۰۰۸ که این بار نه در ومبلی ، بلکه در لوژینسکی موسکو ، ۵۰ سال پس از آن حادثه تلخ ، بازهم نتوانست جلوی بغض خود را بگیرد ، فقط این بار فرقش این بود که باران باعث استتار اشک هایش شد.