banner-420×60

سینه تنگ من و بار غم او هیهات !

اختصاصی پایگاه هواداران منچستریونایتدمهم نیست که چند سال راهرو های الدترافورد، حضور سنگینش را حس کرده بود. مهم این است که رفتنش زود بود. همیشه زود بود.

هوادار گریان منچستریونایتد

اصلا چرا باید می رفت؟ مگر ما هواداران برایش مهم نبودیم؟ مگر چشمان گریان کودکی که نتوانسته بود به اندازه کافی او را کنار زمین ببیند، برایش مهم نبودند؟

چیزی فراتر از عشق بین هواداران و بازیکنان و او رد و بدل می شد. برای کسانی که دوران سرمستی یونایتد در دهه ۶۰ را دیده بودند، او تداعی کننده مت بازبی، بود. وقتی که آمد، هیچکس فکرش را نمی کرد تا چشم ها این گونه برایش تر شوند، دل ها هوایش را بکنند و فوتبالی که بدون او دیگر برایشان دلچسب نباشد!

سرالکس تولد هفتاد و پنج سالگی اش را فردا جشن می گیرد. اما یادآوری نامش کام خیلی ها را تلخ می کند. رقبایی که بار ها برابرش شکست خوردند و آن هایی که خاطرات خوبی با آن ها رقم زد.

هواداران منچستریونایتد همیشه نام او را با حسرت خواهند برد. حسرت که این دوران چرا طولانی تر نبود؟ چرا نتوانستند بیشتر از حضور او لذت ببرند؟ چرا تیم نتوانست دینی که به گردنش بود را به او ادا کند؟

سرمت بازبی و سرالکس فرگوسن

رفتن او زخمی بر پیکره ی هواداران زد و هر قدر که از این زندگی لعنتی می گذرد، ناتوانی ما در برابر این زخم بیشتر به چشم می آید. مهم نیست که چه کسی بر روی این صندلی نشسته یا خواهد نشست، مهم این است که به سختی بتواند خود را با آن وفق دهد. روی این صندلی، سرالکس فرگوسن و سرمت بازبی نشسته اند! بزرگترین سرمربی های تاریخ فوتبال!

گاهی وقت ها فکر می کنم که وفاداری چه کار سختی است! او وفادار ماند. با بیشترین مبالغ نرفت و با خوب و بد تیمش ساخت و همیشه خودش را مسئول شکست ها می دانست، نه آن پسر بچه هایی که اشتباه کرده بودند! البته اگر شکست می خورد، واقعا مهارش سخت بود. شکست را دوست نداشت. از آن متنفر بود. همین رمز ماندگاریش برای بیست و هفت سال روی نیمکت شیاطین سرخ بود.

کلاس 92

تصورش را بکنید! همه تیم ها برای داشتن شما سر و دست می شکنند. تیم هایی که با پول و اعتبارشان می توانید دنیا را فتح کنید! اما به یک بندر تجاری در انگلستان می روید تا تیمی که روزگاری خوب بود و اکنون از متوسط هم ضعیف تر است را بسازید. تنها چیزی که می خواهید زمان است.

او نه تنها به تیمش وفادار ماند، بلکه به عده ای جوان هم اعتماد کرد و آن ها را بازی داد. آن جوان ها جواب اعتماد سرمربی را با بازی درخشان دادند تا نامشان را “کلاس ۹۲” بگذارند و آن ها را در زمره ی بهترین خروجی های آکادمی های فوتبال قرار دهند.

کنار زمین ایستاده است. نیمه اول به پایان رسیده است و بازیکنانش به رختکن می روند. از عصبانیت رنگش قرمز شده است. او که در بحبوحه جنگ جهانی دوم، در بریتانیا به دنیا آمده است، نمی تواند تصور کند که پس از پیمودن این راه سخت، باید برابر یک تیم آلمانی زانو بزند! پشت سر بازیکنانش به رختکن می رود. شرینگهام نقل می کند که مردی شصت ساله چگونه برابر آن ها حرص می خورده و این سخنرانی فوق العاده را کرده است:

جام قهرمانی اروپا، تنها دو متر با شما فاصله خواهد داشت اما اگر شما شکست بخورید، حتی نمی توانید آن را لمس کنید و برای تعداد زیادی از شما، این تنها دفعه ای خواهد بود که حتی نزدیک آن می شوید. از تمام نیروی خود مایه می گذارید، وگرنه به رختکن باز نخواهید گشت!

تیم با طرز فکری جدید وارد میدان می شود. اما هر چه می زند به در بسته می خورد. به تابلوی اعلام نتایج نگاه می کند. دقیقه نودم شده است. انگار قهرمانی از دست رفته است. همزمان با تمام بازیکنانش به این فکر می کند که چگونه می تواند با خودش کنار بیاید که از دو متری جام قهرمانی رد بشود ولی نتواند آن را بالای سر ببرد. کرنر به دست آمده است. ثانیه ها گور او و تیمش را می کنند و اکنون زمان دست و پا زدن و تقلاست. توپ هر طور که شده در دهانه دروازه به شرینگهام می رسد و شیاطین بار دیگر به بهشت برمی گردند. اما این تازه برگشتن به نقطه اول بود. هنوز یک چیز مانده است. سولشایر امضای نام منچستریونایتد روی جام قهرمانی را می زند.

سرالکس فرگوسن

سال های ابتدایی برای او خوب پیش نرفت. اما قهرمانی جام حذفی همه چیز را برای او تغییر داد. در منچستر ماندنی شده بود. اکنون باید به فکر قهرمانی لیگ می بود و وعده اش که به زیر کشیدن رقبای سنتی بود. لیورپول هجده قهرمانی لیگ داشت و از این نظر بی همتا بود. اما او ایستاد و گفت که “آن ها را به زیر می کشم” . میل و رغبت او وقتی به کاری مصمم بود، وصف ناشدنی بود. تا آن کار را به درستی تمام نمی کرد، کنار نمی کشید. سال ۲۰۱۱ بود که فوتبال انگلستان پادشاهی جدید را تاج گذاری می کرد. آن تیم منچستریونایتد بود!

سرالکس فرگوسن

در سکانس دیگری از این فیلم بلند بیست و هفت ساله، به تماشای روز های سخت پیرمردی می نشینیم که آخرین ماه های نشستنش روی نیمکت شیاطین را سپری می کند. روز هایی که باید برابر رقیبی جدید و تازه وارد، خودی نشان دهد، او نتوانست خوب از پسش بر بیاید. شش بر یک به سیتی باخت و قهرمانی را با تفاضل گل از دست داد. اما مصمم تر از همیشه، به کنفرانس خبری رفت و قول داد که قهرمانی را به الدترافورد برگرداند. اما بحث اقتدار زمانی مطرح می شود که سال بعدش، با ۱۱ امتیاز اختلاف نسبت به منچسترسیتی، با ۸۹ امتیاز و با اقتدار قهرمان فصل شد تا یونایتدی ها بیستمین قهرمانی را جشن بگیرند. او توانسته بود بار دیگر حقانیتش را ثابت کند.

برای آخرین بار روی چمن های الدترافورد راه می رود. با صلابت تر از همیشه! زیرا به وعده پایانی اش عمل کرده است. لیورپول را به زیر کشیده است. دو بار قهرمان اروپا شده است و توانسته رقیب تازه به دوران رسیده، منچسترسیتی را در راه رسیدن به جام ناکام بگذارد. دیگر کاری با فوتبال ندارد. می خواهد با “کتی” به تعطیلات برود تا همسرش که در تمام سختی ها همراهش بوده، مرگ خواهرش را فراموش کند.

سرالکس فرگوسن

با صلابت تر از همیشه راه می رود. شیاطین سرخ ایستاده او را تشویق می کنند. ناراحتند که چرا او می رود؟ مگر می شود که دیگر او روی نیمکت ننشیند؟ اصلا چطور بشود منچستریونایتد بدون سرالکس فرگوسن را برای دوستانشان توصیف کنند؟ اما هواداران منچستریونایتد از یک چیز مطمئنند:

او تئاتری برایشان رقم زده است که حتی در رویا هم نمی توانستند ببینند.

جدیدترین قدیم‌ترین محبوب‌ترین