banner-420×60

ققنوس در بهشت شیاطین

احتمالا شما هم افسانه های دوران باستان را شنیده اید. افسانه هایی که در آن خدایان و ابرقهرمان‌ها به ایفای نقش می‌پردازند. افسانه‌ها برخلاف تفکر عوام واقعیت دارند! بی دلیل نبوده که فیلسوفان و محققان بسیاری، برای شناخت روحیات انسان سراغ اسطوره‌ها رفته‌اند. همانطور که فوتبال در عصر ما باعث شده رویاهایمان رنگ واقعیت به خود بگیرند و قهرمانانش هم رده اسطوره‌های باستان شناخته شوند. کسی چه می‌داند شاید اگر هومر در دوران ما می‌زیست، جای زئوس، لب به ستایش سرالکس فرگوسن باز می‌کرد و احتمالا آشیل رویین تن داستانش داوید دخیا می‌بود!

کانون هواداران منچستریونایتد: به یاد قهرمانان حادثه مونیخ، ۱۹۵۸;

برگردیم به دنیای اساطیری باستان. در یکی ازافسانه های آن زمان آمده: ققنوس، پرنده ای است زیبا که هر هزار سال یک بار بر کوهی از هیزم آواز می خواند و چنان بابت شکوه و جلالش از خود بی خود می شود که از فراختن بال هایش آتشی زبانه می کشد و از او چیزی نمی ماند جز تلی از خاکستر تا دوباره پس از هزار سال، از همان خاکستر ققنوس به پا خیزد.

بی شک داستانی که قرار است تعریف کنیم، بی شباهت به این مثال افسانه ای نیست. البته که می تواند کلیشه‌ای‌ترین مثال ممکن باشد! حادثه یا بهتر بگویم، فاجعه مونیخ، رخدادی که در آن طلایی ترین نسل فوتبال انگلیس و منچستر سقوط کردند و رویاهای یک نسل تبدیل به تلی از خاکستر شد و دوباره از همان خاکستر ها رویاها پر گرفت و منچستریونایتد بر بام تاریخ نشست.

بر آن شدم داستان را با این مقدمه ی طولانی و تا حدودی کلیشه ای آغاز کنم. چرا که قصد ندارم همه ی آن چیزی که اتفاق افتاد را مو به مو تعریف کنم چون این داستان برای طرفداران منچستر بارها و بارها تعریف شده و با وجود آنکه بازهم ارزش شنیدن دارد، باید از تکرار پرهیز کرد.

تمام چیزی که قرار است تعریف کنیم همین است; داستان زمین خوردن و به پا خواستن! از سرمت بازبی شروع کنیم، مرد اول آن روز های شیاطین سرخ، پس از جنگ جهانی سرمربی منچستر شد. تیمی که از سال ۱۹۱۱ قهرمان لیگ نشده بود و با مشکلات مالی بسیاری دست و پنجه نرم می کرد. گویی سرنوشت بازبی با به پا خواستن ققنوس وار گره خورده بود. بازبی در ابتدای ورودش تیمی متشکل از جوانی و تجربه ساخت و توانست پس از مدت ها در سال ۱۹۴۸ منچستر را فاتح جام اتحادیه کند. حالا منچستر دیگر آن تیم بدهکار و فراموش شده نبود بلکه تبدیل به یکی از مدعیان همیشگی انگلستان گشته بود.

اما تراژدی در دهه ۵۰ آغاز می شود. چرا که پس از هر نقطه اوجی، فرودی همراه است. همان چیزی که افسانه ققنوس به ما می گوید. تاریخ تکرار خواهد شد هر بار به شکلی متفاوت اما تاریخ تکرار خواهد شد! بازبی یکبار ققنوس قصه ما، منچستر یونایتد را از خاکستر های جنگ بیدار کرده بود. پس تعجبی ندارد اگر دوباره این ققنوس از آواز خود چنان سرمست شود که دوباره از فراختن بال هایش آتشی به پا شود!

بازبی با پرورش جوانان جویای نام، نسل جدید و آینده داری از فوتبال معرفی کرد که به بچه های بازبی معروف شدند. ققنوس به پا خواسته آن روزها. آن ها توانستند منچستر را پس از ۴۰ سال به قهرمانی لیگ برتر برسانند. کم کم آوازشان به گوش همه رسید. جام باشگاه های اروپا سال های اولیه خود را سپری می کرد. بازبی و بچه هایش به هر جامی که می توانستند یورش می بردند.

سال ۱۹۵۸٫ منچستر در کورس قهرمانی لیگ برتر با ولورهمپتون رقابت می کرد. در جام قهرمانان اروپا نیز برای رسیدن به مرحله نیمه نهایی باید با ستاره سرخ بلگراد مسابقه می داد اما پیش از آن باید در انگلستان به مصاف آرسنال می رفتند. هیچکس نمی دانست که این آخرین مسابقه بچه های بازبی در خانه ی خود خواهد بود. سرنوشت آن ها از پیش تعیین شده بود اما کسی جز زمان نمی توانست از آن باخبر باشد.

در یک بازی پرگل توانستند با نتیجه ۵-۴ آرسنال را شکست دهند. در بلگراد نیز در مجموع با همین نتیجه مقابل ستاره سرخ آن شهر به برتری رسیدند تا به نیمه نهایی برسند. پایان با شکوهی به نظر می رسد اما حقیقت تلخ تر از آن چیزی است که در افسانه ها نقل می شود. هواپیما برای سوخت گیری به مونیخ می رود. پس از دو تلاش ناموفق در پرواز، برای بار سوم سعی بر پرواز می کند. ما هیچگاه موفق به پرواز نمی شود و پس از برخورد با نرده های یک ساختمان مسکونی دچار حادثه شد. گاهی ثانیه‌ها به سرعت میگذرند و گاهی تا ابد کش می‌آیند. برای شیاطین سرخ، عقربه های ساعت روی ۱۵:۰۴ تا ابد باقی ماند.

نمی توان انکار کرد چه داستان حماسی و تراژدیکی رخ داده. ققنوس افسانه های باستان همان هواپیما بود که به جای اوج گرفتن سقوط کرد. حالا تنها خاکستری از آن ققنوس به جای مانده بود. تاریخ این بار هم تکرار شد اما به بی رحم ترین شکل خود!

هفت نفر از بچه های بازبی درجا کشته شدند. جئوف بنت، دیوید پگ، ادی کولمن، تامی تیلور، بیلی ولان و راجر بایرن. انگلیسی ها و آلمان ها نه فقط در جنگ، بلکه در خاک جغرافیایی یکدیگر نیز سرنوشتان مقابل هم قرار گرفته بود.

اما در افسانه های باستان همیشه یک ابرقهرمان وجود داشته که بتواند در بدترین شرایط با جبر روزگار مقابله کند و رویاهای ملتی را برآورده کند! چه کسی جز هری گرگ؟ دروازه بان آن روز های منچستر همان ابرقهرمان افسانه ی ماست. احتمالا مدتی زیادی گذشت تا زمان از شوک این فاجعه بیرون بیاید و دوباره شروع به حرکت کند. هری گرگ خود را در هواپیمای درحال انفجار پیدا کرد. تقدیر همین بود و هری گرگ در آن لحظه باید تقدیر را عملی می کرد. او بازیکنان و سرنشینان تیم را یکی پس از دیگری از هواپیما بیرون آورد. بابی چارلتون و دانکن ادواردز، مستعد ترین بازیکنان آن نسل هنوز نفس می کشیدند. یکی پس از دیگری همه را نجات داد.

یک نکته ی دیگر جا ماند. در افسانه های باستان از خدایان متعدد سخن گفته می شود. از زئوس می شنویم که خدای خدایان بود. و چه کسی جز سر مت بازبی می تواند زئوس منچستر باشد؟ هری گرگ بدن نیمه جان او را از لاشه هواپیما بیرون کشید.

اگر ارسطو از وحدت زمان سخن گفته بود، احتمالا در فاجعه مونیخ حرفش نقض شده. چرا که پس از مونیخ، زمان به به دو قسمت تقسیم شده و همه ی اتفاقات بعد از آن، تحت تاثیر آن فاجعه بود.

تراژی اینجا به پایان نمی رسد! پانزده روز بعد دانکن ادواردز جان خود را از دست می دهد. احتمالا این بی رحم ترین روی تاریخ برای منچستر به شمار می رفت اما این بی رحمی گریبان ، سرمت بازبی را نگرفت و او جان سالم به در برد. بابی چارلتون دیگر بازمانده این حادثه بود.

بازبی تا مدتی در بیمارستان بستری بود و در این مدت دستیار وی که به این سفر شوم نیامده بود، جیمی مورفی هدایت تیم را برعهده گرفت. آن ها شروع به ساختن تیمی جدید کردند و تنها چند ماه طول کشید تا منچستر به فینال اف ای کاپ برسد. تراژدی پایان خوشی نداشت اما باشکوه بود. منچستر در آن بازی مغلوب بولتون شد و در پایان بازی بازیکنان بولتون جام قهرمانی را به بازیکنان منچستر اهدا کردند.

اما مقصود زندگی ما در افسانه ها نیز رسیدن به بهشت و آرمان شهر بیان شده. بهشت را تنها خدایان باید تعیین کنند. پس سر مت بازبی که حالا در هم رده ی خدایان باستان قرار گرفته بود با چشمانی پر از اشک بیان کرد:

منچستریونایتد بهشت من است!

و نوید آن را داد که منچستر را به اوج شکوه و اقتدار برساند. جایگاه خدایی او این اجازه را می داد که شیاطین به بهشت راه پیدا کنند. او برای بهشت خود، لقب شیاطین سرخ را برگزید. طولی نکشید که این شیاطین سرخ بر محوریت سربابی چارلتون به اوج برسد و ده سال پس از آن فاجعه در سال ۱۹۶۸ با شکست بنفیکا بر بام  قاره اروپا ایستاد.

بچه های بازبی از نو شروع کردند تا پرچم های سرخ را برافراشته نگهدارند! همانطور که در افسانه ها آمد، ققنوس دوباره از خاکستر ها به پا خواست و آواز دلنشین خود را به گوش همگان رساند.

امروز دوباره زمان به رسم یادبود قهرمانان افسانه ای ما، برای بار دیگر روی سه و چهار دقیقه متوقف خواهد شد. به یاد معصوم ترین شیاطین تاریخ که بهشت را برای ما معنی کردند.

 

جدیدترین قدیم‌ترین محبوب‌ترین
Amir
مهمان
Amir

ککنوس نه ققنوس

Milad JR
مدیر

بش میگم اصلاح کنه :)))