banner-420×60
siralex

۷۷ سالگی پدر | بزرگ مرد تاریخ منچستریونایتد

اختصاصی کانون هواداران منچستریونایتد مهم نیست که چند سال راه رو های الدترافورد، حضور سنگینش را حس کرده بود. مهم این است که رفتنش زود بود. همیشه زود بود.

اصلا چرا باید می‌رفت؟ مگر ما هواداران برایش مهم نبودیم؟ مگر چشمان گریان کودکی که نتوانسته بود به اندازه کافی او را کنار زمین ببیند، برایش مهم نبودند؟

چیزی فراتر از عشق بین هواداران و بازیکنان و او رد و بدل می شد. برای کسانی که دوران سرمستی یونایتد در دهه ۶۰ را دیده بودند، او تداعی کننده مت بازبی بود. وقتی که آمد، هیچکس فکرش را نمی‌کرد تا چشم‌ها این‌گونه برایش تر شوند، دل ها هوایش را بکنند و فوتبالی که بدون او دیگر برایشان دلچسب نباشد!

سرالکس تولد هفتاد و هفت سالگی اش را امروز جشن می گیرد. اما یادآوری نامش کام خیلی ها را تلخ می‌کند. هم رقبایی که بار ها برابرش شکست خوردند و هم آن‌هایی که خاطرات خوبی را برایشان رقم زد.

هواداران منچستریونایتد همیشه نام او را با حسرت خواهند برد. حسرت که چرا این دوران طولانی‌تر نبود؟ چرا نتوانستند بیشتر از حضور او لذت ببرند؟ چرا هنوز نتوانسته‌اند دینی که به گردنشان است را به او ادا کنند؟

رفتن او زخمی بر پیکره‌ی هواداران زد و هر قدر که از این زندگی لعنتی می گذرد، بیشتر به این نتیجه میرسیم که مرهمی برای این زخم وجود ندارد . مهم نیست که چه کسی بر روی این صندلی نشسته یا خواهد نشست، مهم این است که به سختی می‌تواند خود را با آن وفق دهد. روی این صندلی، سرالکس فرگوسن و سرمت بازبی نشسته بودند! دو تا از بزرگترین سرمربی‌های تاریخ فوتبال!

گاهی وقت ها باید فکر کنیم که وفاداری چقدر کار سختی است. او وفادار ماند. نرفت و با خوب و بد تیمش ساخت و همیشه خودش را مسئول شکست ها می‌دانست، نه آن پسر بچه هایی که اشتباه کرده بودند! البته اگر شکست می‌خورد، واقعا مهارش سخت بود. شکست را دوست نداشت. از آن متنفر بود. همین رمز ماندگاریش برای بیست و هفت سال روی نیمکت شیاطین سرخ بود.

تصورش را بکنید! همه تیم ها برای داشتن شما سر و دست می شکنند. تیم هایی که با پول و اعتبارشان می توانید دنیا را فتح کنید! اما به یک بندر تجاری در انگلستان می روید تا تیمی که روزگاری خوب بود و اکنون از متوسط هم ضعیف تر است را بسازید. تنها چیزی که می خواهید زمان است.

او نه تنها به تیمش وفادار ماند، بلکه به عده ای جوان هم اعتماد کرد و آن ها را بازی داد. آن جوان ها جواب اعتماد سرمربی را با بازی درخشان‌شان دادند تا نامشان را “کلاس ۹۲” بگذارند و در زمره ی بهترین خروجی های آکادمی های تاریخ فوتبال قرار بگیرند.

SAF
SAF

کنار زمین ایستاده است. نیمه اول به پایان رسیده است و بازیکنانش به رختکن می روند. از عصبانیت رنگش قرمز شده است. او که در بحبوحه جنگ جهانی دوم، در بریتانیا به دنیا آمده است، نمی تواند تصور کند که پس از پیمودن این راه سخت، برابر یک تیم آلمانی زانو بزند! پشت سر بازیکنانش به رختکن می رود. شرینگهام نقل می کند که مردی شصت ساله چگونه برابر آن ها حرص می‌خورده و این سخنرانی فوق العاده را انجام داده است:

جام قهرمانی اروپا، تنها دو متر با شما فاصله خواهد داشت اما اگر شما شکست بخورید، حتی نمی توانید آن را لمس کنید و برای تعداد زیادی از شما، این تنها فرصتی خواهد بود که حتی نزدیک آن بشوید. از تمام نیروی خود مایه می‌گذارید، وگرنه به نفعتان است که به رختکن برنگردید.

تیم با طرز فکری جدید وارد میدان می‌شود. اما هر چه می‌زند به در بسته می‌خورد. به تابلوی اعلام نتایج نگاه می‌کند. دقیقه نودم شده است. انگار قهرمانی از دست رفته است. همزمان با تمام بازیکنانش به این فکر می‌کند که چگونه می تواند با خودش کنار بیاید که از کنار جام قهرمانی عبور کند ولی نتواند آن را بالای سر ببرد. هیچکس از دوم شدنش خوشحال نمی‌شود. دوم بودن برای بازنده ها است. ثانیه ها گور او و تیمش را می‌کنند و اکنون زمان دست و پا زدن و تقلاست. توپ هر طور که شده در دهانه دروازه به شرینگهام می رسد و شیاطین بار دیگر به بهشت برمی‌گردند. اما این تازه برگشتن به نقطه اول بود. هنوز یک چیز مانده است. سولشایر امضای نام منچستریونایتد روی جام قهرمانی را می زند.

سال های ابتدایی برای او خوب پیش نرفت. اما قهرمانی جام حذفی همه چیز را برای او تغییر داد. در منچستر ماندنی شده بود. اکنون باید به فکر قهرمانی لیگ می بود و وعده اش که به زیر کشیدن رقبای سنتی بود را عملی می‌کرد. لیورپول هجده قهرمانی لیگ داشت و از این نظر بی همتا بود. اما او ایستاد و گفت که “آن ها را به زیر می کشم” . میل و رغبت او وقتی به کاری مصمم بود، وصف ناشدنی بود. تا آن کار را به درستی تمام نمی‌کرد، کنار نمی‌کشید. سال ۲۰۱۱ بود که فوتبال انگلستان پادشاهی جدید را تاج گذاری می کرد. آن تیم منچستریونایتد بود!
در سکانس دیگری از این فیلم بلند بیست و هفت ساله، به تماشای روز های سخت پیرمردی می نشینیم که آخرین ماه های نشستنش روی نیمکت شیاطین را سپری می کند. روز هایی که باید برابر رقیبی جدید و تازه وارد، خودی نشان دهد، پیرمرد هفتاد ساله قصه ما، نتوانست خوب از پسش بر بیاید. شش بر یک به سیتی باخت و قهرمانی را با تفاضل گل از دست داد. اما مصمم تر از همیشه، به کنفرانس خبری رفت و قول داد که قهرمانی را به الدترافورد برگرداند. سال بعد به قولش عمل کرد. با ۱۱ امتیاز اختلاف نسبت به منچسترسیتی، ۸۹ امتیاز از ۳۸ بازی به دست آورد و با اقتدار قهرمان فصل شد تا یونایتدی ها بیستمین قهرمانی را جشن بگیرند. او توانسته بود بار دیگر حقانیتش را ثابت کند.

sir
sir

برای آخرین بار روی چمن های الدترافورد راه می‌رود. با صلابت تر از همیشه! زیرا به وعده پایانی اش عمل کرده است. لیورپول را به زیر کشیده است. دو بار قهرمان اروپا شده است و توانسته رقیب تازه به دوران رسیده، منچسترسیتی را در راه رسیدن به جام ناکام بگذارد. دیگر کاری با فوتبال ندارد. می خواهد با “کتی” به تعطیلات برود تا همسرش که در تمام سختی ها همراهش بوده، مرگ خواهرش را فراموش کند.

با صلابت تر از همیشه راه می رود. شیاطین سرخ ایستاده او را تشویق می کنند. ناراحتند که چرا او می رود؟ مگر می شود که دیگر او روی نیمکت ننشیند؟ اصلا چطور می‌شود از منچستریونایتد بدون سرالکس فرگوسن گفت؟ تاریخ یونایتد با فرگوسن در هم آمیخته. اما هواداران یونایتد از یک چیز مطمئنند و به خاطر آن تا قیام قیامت به این مرد بزرگ درود می‌فرستند:

او تئاتری را برایشان به روی صحنه برده که حتی در رویا هم نمی توانستند تماشایش کنند.

جدیدترین قدیم‌ترین محبوب‌ترین
MJ United
عضو

هعی…